تبليغاتX
بهاربرگریزان

بهاربرگریزان

 

من رها هستم

ز هر چه بند در دنیا

من رها هستم

ز بند جهل کوته فکران

اما

سنگین است بالم

در اوج جاودان

جامی است بر دست

پر از نور

انا الحق گوید و

پاکباز خواند

به رقص و شور و پایکوبان

بازش نهم جان این جهان را

از آن سو

نوید مهر می آید

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 18:49 توسط رها |


 

سلام و باز هم سلام

و باز دوباره سلام

به تموم دوستای مهربون و خوبمان

که فقط به خاطر خوبیها و مهربانیهاشون

چه اونایی که در این مدت به ما سر زدند

و چه اونایی که نیومدند

دوباره بر این آشیون نشستیم

 

... و چه دلم ميخواهد

 

قطعه اي از خاك خدا را

 

در بيابان تهي از آب و علف

 

بنشانم

 

از حس دلم

 

چند شاخة بي حس درخت

 

آشتي دهم آنجا

 

سرچشمة آب روان در قعر زمين

 

با آفتاب

 

و فرو شويم از خاك چنين رنگ عتاب

 

با گل و ميوه ،

 

سايه و

 

رحمت آب

 

دو سه گوسفندي و يكي گاو و يكي اسب و الاغ

 

مشغول شوم با دل ديوانة خود

 

من گريزانم

 

به خدا

 

از اين جمع پريشان

 

از اين انديشة بيمار زمين

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 15:51 توسط رها |


 

سلام دوستان خوب همراه و همراز

شاید این پست آخرین مان باشد .

این هم یه نمونه از بهاربرگریزانه دیگه !

از مهربانی همه تون ممنونیم.

(۱)

در حسرت يك غنچه نگاهت كه به رويم نگشادي

 

در پشت دل از زخم زمان زار نشستم

 

يك چند اميدي به خوشي برد زمان را

 

صد چند به رهپاره ی گردونه گرفتار نشستم

 

گفتم تو بيايي

 

                          و پدر خون دل از سينه بشويد

 

افسوس كه در اندُه بسيار به تكرار نشستم

 

٫٫٫

  (۲)

 

آسمان همان رنگ است

 

و زمين

 

                آنگونه كه بود ،

 

                                               آنگونه كه مي رفت

 

هيچ چيز تغيير نيافته

 

تنها

 

          روزگاري است كه چون باد از بناگوش مي گذرد

 

و خنده اي ،

 

                           صبري ،

 

                                               برگي

 

كه باد مي چيند

 

و تكه هاي يك قلب شيشه اي است كه به يادگار مي ماند

 

همه اميد آن بود كه باغ پناهي گردد

 

و گلي كه مي رويد ،

                         

                        شميم سرشار عشقي كه بود ،

 

                                                                         عشقي كه هست

 

شميم آرام بخش فراموشي دردها ،

 

                                                          يادهاي تلخ

 

چگونه باور كنم

 

                       که حاصل سالهای عمر

 

                                              مهماني چهار روزه بود !

 

با

 

شعله اي

 

كه سوخت

 

و سوزانيد

 

و ماند

 

و مي ماند

 

تا بماند

 

            آتش سوزناكي كه شعله ور كرد

                                                            

                                                              خاكستر دلم را

 

( ۷ سال پیش در پس ۵ سال آمد در چنین روزی و چهار روزی بیش نماند با درد و رنج)

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 8:11 توسط رایان |


 

سلام

چهارم مرداد سالروز تولد یه دوست خوبه

همونی که لطف کرده و ترانه ی وبلاگ رو برامون کدگذاری کرده

یعنی سپهر عزیز

http://www.do0o0osti.persianblog.ir

اینجا برا قدردونی از این دوست خوبم یه شعر برا تولدش گفتم که تقدیم می کنم :

تولد آدمی

فقط یک بار نیست

نخستین بار

زادن از مادر است

گذشتن از هر سد

فتح هر قله از آرزوهای بزرگ

و پایان رساندن هر راهی دشوار

تولدی دگرباره

تولدی زیباتر است

تولد تو

میلاد گلی را ماننده است

ریشه هایش هر چه مقاوم تر

استوارتر در برابر توفان ها

 سپهرجان تولدت مبارک

 اون روز گذشته کنکور داشت ؛ آرزوی قبولیش رو داریم.

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 12:5 توسط رایان |


 

آنسو تر را مي بيني

 

از عبور پلي كه ساخته اي

 

پله اي تا به خدا

 

بسي آنجا مي بينند

 

تو را

 

كه به صبح نزديكي

 

و پرتو حسنت

 

ز انوار خدا مي بارد

 

تو همان مهري

 

تو همان كوزه ی روشن

 

كه لب بركه ی نور

 

بر رهگذران مي خندي

 

و چه سلامت زيباست

 

نوري است

 

در اعماق وجودم

 

كه تجلي گه عشق است

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 13:29 توسط رها |


 

... و سرانجام ، گاه آن شد تا نیمه دوم نور مسافر از صلب آدم - همان که هزاران سال پیش از خلقت آدم با هم طینت خود ، طنین عشقبازیشان در آسمانها با معبود یگانه ، یگانه بود - چشم به گیتی گشاید.

خداوند مقرر فرموده بود تا میلاد مسافر صلب های باشرافت و رحم های پاک ، گشودن پرده از زیبایی دیگری از خلقت باشد. در صبح یک روز بهاری به گاه رویش جوانه ها در روح طبیعت و سرمستی طبیعت از ارغنون جوانه ها فاطمه بنت اسد همسر ابوطالب (ع) راه کعبه پیش گرفت تا به سان هر صبحگاه دمی را به راز و نیاز با خالق یکتای خود به سر برد. فاطمه آن روز ۹ ماه تمام بود که نور امانت خدا را حمل می نمود. آرام ، آرام جمعیت حاضر برای پرستش را شکافت و دست بر دامان دوست افکند. او همچنان که پرده بر سینه می فشرد ، روی بر آسمان ، آفریدگار هستی را به یگانگی و عظمت بی همتا ستود و دگرباره بر دین و کتاب جد خود ابراهیم (ع) مهر ایمان گذاشت و سپس خدای را به حق آن خانه عزیز و مقدس سوگند داد تا بار گرانی را که تا به آن روز بر دل کشیده و در خویشتن حمل نموده ، ولادتش سهل و آسان و از هر خطر ایمن باشد.

و اندکی بعد ، معجزه ...

پروردگار نه در ، که دیوار خانه خود گشود ، چونان آغوش گشودنی و فاطمه همسر ابوطالب (ع) در برابر دیدگان همه در شکاف خانه خدا ناپدید شد. حامل نور در حالی حمل بر زمین گذاشت که به جز فرشتگان مامور ، مریم مادر حضرت عیسی (ع) و آسیه زن فرعون دو بانوی مقدس را بر بالین داشت و بر سنگی ، آری ، و بر سنگی حمل بر زمین گذاشت که چون در خود خانه کعبه نماز گزارند ، بر آن سنگ باشد.

... و باز دیوار شکافت و فاطمه در برابر دیدگان حیرت زده زائران کعبه ، طفلی در بغل ، آرام ، آرام برون آمد و طفل به پدر سپرد.

فاطمه او را حیدر و ابوطالب ، علی نام نهادش.

و آغازی دگرباره ، نه برای او که برای بشریت...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 11:14 توسط رایان |


 

وقتی

 

آهوان بادپای عمر را

 

دوان و چموش

 

می نگرم

 

که لحظه در پس لحظه می دوند

 

فرسایش چهره خموش خود را نیز

 

به ستاره ی افق دوردست میسپارم

 

در غبار و هیاهوی راه

 

نمی گویم

 

که چقدر دلم گرفت

 

و چقدر

 

دلم گریست

 

در

 

تنهایی های خود ...

 

...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 0:1 توسط رها |


 

 بلبلی برگ گلی خوشرنگ بر منقار داشت

 

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

 

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

 

گفت ما را جلوه معشوق بر این کار داشت

 

مي بينم

 

فردا را

 

بر فراز رونقي دلگير

 

اشكم امروز است

 

آبشار

 

شاخه گلم گرچه بغل

 

مي بينم فردا را

 

بي اشكي

 

در دل آن همه درد

 

مبادا

 

كه شكن بردارد

 

نور لبريز نگاه يار

 

...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 21:23 توسط رها |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من رها هستم

ز هرچه بند در دنیا

من رها هستم

###

برگريزان است

اين

سبزريزان است ،

بر آن بنگريد

برگ ها را باد دارد مي برد

صبرريزان است

اين

غنچه ها

نشكفته مي افتند ، آ..ي !

عشق ريزان است ، بر آن بنگريد

استوا را توندرا كرده ست

باد ..


برف ريزان است

دل ..

باد وحشي

رنگ گل بر خود گرفت


رنگريزان است ،

بر آن

بنگريد ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

پرچمهای عدالت جوی تاریخ
پايگاه دارالقرآن هاي استان خراسان
علامه حسن زاده آملی
آیت الله بهجت
آی کتاب
تاریخ پنج هزار ساله
حرم مطهر رضوی
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387


نویسندگان

رها

رایان


پیوندها

تا رهایی
آلاچیق عشق
yanishka
دوستی
كشكول زائر
پيامبر شكيبا
دستان سخاوتمند خدا
هیئت محبین ام الائمه فاطمه الزهرا اراک
امام زمان
نجات یافته
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
آسمان آبي
گل سرخی در آتش
ن والقلم و ما یسطرون
نگاه خورشيد
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


منبع کدهای موزیک وبلاگ کلیک کنید

pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer" />